|
یک شنبه 12 آذر 1391برچسب:, :: 1:28 :: نويسنده : تنها
گفتی: هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم: اگه بارون نیومد چی؟ گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره ... گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار گفتی: به چشم ... حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی . . . !
نظرات شما عزیزان:
سیلام وبلاگت خوفه روش کار کن.خوشحال میشم به منم سر بزنی ونظر بدی وراستی لینکم کنی هاااا بوس
tanha: silam khofi to..mersi ke sar zadi ![]()
![]() |